تبلیغات

با همه این موارد طی چند باری که با او صحبت کرده بودم  فهمیدم که دلی صافی داشت. از رابطه بین دختر و پسری که امروز باب است اصلا خوشش نمی آمد و دوست نداشت پسری به او نزدیک شود.  به قول خودش زن باید رو پای خودش بایستد و نیاز به مردی نداشته باشد. چند باری شاهد مزاحت هایی از سوی خیابان گردها به او شده بودم ولی از آنجایی که می دانستم حرف من برایش اهمیتی ندارد جرات نمی کردم به او بگویم دلیل این مزاحمت ها، طرز لباس پوشیدن او است. چند وقتی بود از وی خبر نداشتم تا اینکه شنیدم دانشگاه مشهد قبول شده و به آنجا رفته است. بعد از یکماه که به بیرجند آمده بود واقعا اوضاع حجاب و لباسش از قبل بدتر شده بود. حتی چند باری شاهد بد اخلاقی ها و بدخلقی هایش با پدر و مادرش بودم. چند ماه گذشت و او همچنان مشغول درس خواندن در مشهد بود از آنجایی که رابطه نزدیکی با آن ها نداشتیم خبری از او نداشتم و از خانواده اش هم در موردش نمی پرسیدم تا اینکه …
بعد از سه ماه آن دخترک بد حجاب، بد خلق و مدعی را با چادر در کوچه دیدم! خیلی تعجب کردم. اول گمان می کردم او را اشتباه گرفته ام اما نزدیک تر که شد و سلام کرد، مطمئن شدم او همان دختر است. همان دختری که مدعی بود چادر مانع زن است و زن باید در لباس هایش احساس آزادی کند.
وقتی او را با چادر و مقنعه ی بلندی که از زمین تا آسمان با لباس پوشیدن قبلیش فرق می کرد دیدم جرأت نکردم دلیل این تغییر بزرگ را از او بپرسم. بعد از گذشت چند روز که حس کنجکاوی من نمی گذاشت سوال هایم بی جواب بماند، به پیشنهاد مادرم قرار شد دلیل این تغییر را مستقیم از زبان خودش بپرسم. پس باید از خودش می پرسیدم. اما به چه بهانه ای او را می دیم و با او صحب می کردم؟ بالاخره تصمیم گرفتم با یک جعبه شیرینی به خانه شان بروم. بعد از سلام و احوال پرسی به او گفتم: چند ماهی شده که ندیدمت و دلم حسابی برات تنگ شده. آن روز که با چادر سر کوچه دیدمت، تعجب کردم و شک کردم آن دختر چادری تو باشی، برای همین برای سلام و احوال پرسی جلو نیامدم . دختر همسایه که متوجه طعنه من شد لبخندی زد و گفت : پس برای تو هم مثل خیلی های دیگر چادر پوشیدن من مساله شده. با سؤالاتی که از دور و نزدیک پرسیدم، او را به اصل مطلب نزدیک کردم که خودش با آهی سوزناک گفت: روزی که برای درس و دانشگاه به مشهد رفتم خوشحال بودم که به شهر بزرگی می روم، چون هم می توانم درس بخوانم و هم به تیپ و قیافه ام برسم. دیگر مجبور نخواهم بود تمام خیابان های بیرجند را برای یافتن لباس های مورد علاقه ام بگردم. زیرا دنیایی از انواع پوشاک در آنجا پیدا می شد. گمان می کردم پس از گذشت زمان کوتاهی که در مشهد باشم با همه جا آشنا می شوم و دیگر دغدغه بزرگ انتخاب لباس را نخواهم داشت.
بعد از گذشت مدتی که با هم کلاسی هایم بیشتر آشنا شده بودم، چند بار برای خرید لباس به فروشگاه های بزرگ مشهد رفتیم. فروشگاه هایی با عرضه لباس هایی که حتی از تصورات و سلیقه ی من هم فراتر بود. از همان اول که وارد این شهر شده بودم با چندین مورد مزاحمت، از سوی افرادی که از نظر من خیلی گستاخ تر از مزاحم های شهرمان بودند مواجه شدم، به هر زحمتی که بود آن ها را از سر خود باز می کردم ولی آن ها مزاحم تر از آنی بودند که من می شناختم. خودم را نسبت به تمام مزاحمت ها بی اعتنا کرده بودم تا اینکه واقعا امانم را بریده بودند و آبرویی برایم نگذاشته بودند. از طرفی حساسیت های مسؤلان خوابگاه و متلک های بچه ها امانم را بریده بود. تحمل این شرایط زجر آور برایم خیلی سخت شده بود. چون تا به حال به هیچ وجه در همچنین شرایطی قرار نگرفته بودم . به خودم که آمدم دیدم بعد از سه ماه که در مشهد و در جوار حرم امام رضا (ع) بودم، حتی یک بار برای زیارت به حرم آقا نرفته ام، جز سلام هایی که از دور و نزدیک برای ارادت عرض می کردم.
سرانجام فضای سنگین خوابگاه مرا واداشت تا برای زیارت به حرم بروم. از آنجایی که زمان کمی داشتم تاکسی گرفتم و نزدیک حرم پیاده شدم. چون چادر نداشتم از مغازه های اطراف برای خودم چادر نمازی خریدم. ناگهان چشمم به بارگاه علی ابن موسی الرضا (ع) افتاد، بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد. به گوشه ای از حرم رفتم و یک دل سیر گریه کردم. از آقا کمک خواستم و در همین حال و هوا بودم که خوابم برد. ناگهان با صدای خادم حرم بیدار شدم که میگفت: «پاشو خانم اینجا نخواب»
نگاهی به ساعتم انداختم. ساعت 21:45 دقیقه بود و من باید ساعت 21 درخوابگاه می بودم. بدون وقفه و با سرعت از حرم بیرون رفتم و خودم را به اولین تاکسی نزدیک رساندم. نزدیک خوابگاه که رسیدم پیاده شدم. چشمم به چند پسر افتاد که با موتور ایستاده بودند و معلوم بود از همان مزاحم های همیشگی اند . از ترس اینکه باز برایم مزاحمت ایجاد نکنند به سرعت راه می رفتم . اما انگار مرا نمی دیدند! انگار هیچ کس مرا نمی دید!  چند پسر دیگر هم که در نزدیکی خوابگاه بودند آن ها هم متوجه حضور من نشدند.
خیلی خوشحال و متعجب بودم. تعجب از اینکه این مزاحم هایی که ظهرها جرات نمی کردم از کنارشان رد شوم، حالا چه اتفاقی افتاده که این موقع شب حتی نگاهشان با من نبود. آری معجزه ای که باعث رهایی از این کابوس شده بود همان چادری بود که من از هول و عجله آن را تا خوابگاه یادم رفته بود از سرم بردارم ! چادری که برایم یک پناهگاه بود و آرامش درون را برایم به ارمغان می آورد.
زهرا زنگویی

تبلیغات

پاسخ دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. فیلدهای اجباری مشخص شده اند *
شما می توانید از این استفاده کنید HTML برچسب ها و ویژگی ها: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>