«اِبرام حریص» را توی محل، همه می‌شناختند. سال به سال صبحِ روزِ ده‌اُم محرم که می‌شد، موهای‌اش را می‌تراشید و لباسِ سیاهِ گشادی به تن می‌کرد و با آن صورتِ لاغرِ تکیده و ته ریشی که دو طرفِ گونه‌اش به سفیدی می‌زد، راه می‌افتاد هر جا که غذای نذری می‌دادند. می‌گفتند اِبرام، مال‌خر است. مالِ دزدی را از سارقْ‌جماعت می‌خرد و توی بازار به تومنی صد تومن، آب می‌کند. با این همه، آدابِ معاشرت را می‌دانست. خوب حرف می‌زد و وسطِ حرف‌های‌اش، گاهی شعرِ حافظ می‌خواند. وقتی می‌خندید، لب‌های‌اش آن‌قدر عقب می‌رفت که دندان‌های زرد مرتب‌اش تا تهِ لثه‌ها مشخص می‌شد. هزار چینِ ریز و درشت گوشه‌ی چشم‌اش می‌افتاد که با شیارهای عمیقِ روی پیشانی و گونه‌اش، یکی می‌شد. صدای بمی داشت.